خرید بک لینک
امروز روز خوبی نبود

امروز صبح که بیدار شدم عدسی درست کردم با چای و ظرفا رو شستم و ساعت 8 با بیدار شدن خانمی صبحانه رو خوردم و بدو بدو رفت، سر کار، روز شلوغی داشتیم، باید میرفتیم عکس دندون میگرفتیم، آموزش و پرورش میرفتیم و دانشگاه برای مشکل خانمی و خودم هم که شنبه بود و طبق هر هفته روزای شنبه خیلی شلوغ میشه سرمون.

رسیدم کمی از کارها رو پیش بردم و ساعت 9و20 خانمی زنگ زد که 10 مین دیگه با مامانینا پایینه خلاصه جنگی رفتم دونبالشون خوب از اونجایی که یادم رفت دفترچه خانمی رو بو خ دم ببرم عکس دندون کنسل شد و فقط مامانینا رو گذاشتم بیمارستان و بعد رفتیم دانشگاه و کلی زر زدیم و آخرش هم افتاد واسه فردا بعد رفتیم برج سارینا که خانمی بره آموزش و پرورش که خانمی گفت من و بزار و تو برو سر کار به کارات برس ولی ازاونجایی که 2هفته قبل دیده بودم رعایت بعضی مسایل توسط آقای شریعتی نمیشه ( وقتی خانمی رفت که نرم افزار مدیریت سازماندهی ستاد نوروزی رو براشون نصب کنه ایشون گفته بود که خانم فلانی اونجا هست ولی من که ساعت 10 و خورده ای رفتم دیدم خانمه رفته و فقط خانمی و 4 تو آقا تو مدرسه هستن و دارن سیستم ها رو هماهنگ میکنم که خیلی ناراحت شدم از رفتارشون)

به همین خاطر پیش خودم گفتم منم میام بالا تا ببینم مثل اونشب نباشه که خانمی بعد از پیاده شدن با یه لحنی که انگار براش بی کلاسیه با شوهرش بره اونجا گفت تو هم میخوای بیای منم گفتم آره بعد گفت این دلواپسی زیاد از حدت داره من و میترسونه من چیزی نگفتم و فقط تا بالا باهاش رفتم و وقتی دیدم از دور همه چی خوبه خداحافظی کردم و رفتم سر کار

سر کار سر موضوعی درگیر شدم با چند نفر و خلاصه خیلی مزخرف بود و از اونطرف خانمی هم هی اونجا رو کش میداد ولی بعد که برام توضیح داد که میخواد روابطش رو برای استخدام در سازمان آموزش و پرورش خوب کنه دیدم منتقیه و بهش گفتم ادامه بده ولی نزار ازت سو استفاده بکنن.

بعد ساعت 2 زنگ زد و گفت میای دونبالم یا نه که منم بخاطر کارنتونستم برم و خودش آمد تا بعد از ظهر من اینترنت نداشتم و کلی ایمیلام مونده بود که جواب بدم حدود ساعت 5 یا 5 و نیم از مبین نت زنگ زدن که مشکل رو حل کردن و فعلا موقتا میتونم استفاده کنم منم شروع کردم به کارا رو انجام دادن وقتی تموم شد مثل همیشه یه سری به کلش زدم و بعد پیامامو باز کردم که با این متن از سوی خانمی مواجه شدم

که تو هر زمان من کار دارم باهام دعوا میکنی

قبل عیدم سر برنامه نویسی دعوا کردی

الانم که اینطوری

حالا فکرش رو بکن من میخواستم برم خونه و بعد از یه روز سخت کاری و درگیری فکری امسرم رو تو عاقوش بکشم که با این حرفا روبرو شدم ولی باز گفتم اشکال نداره ناراحته الان میرم باهاش حرف میزنم که جمله آخرش رو کاش نمیخوندم

قبلا حداقل توی تلگرام پیام میدادم یه نگاهی مینداختی خدا رو شکر الان دیگه اینم نگاه نمیکنی . تبلتت چجوری شارژ تموم میکنه من موندم .

دونیا تو سرم خراب شد، زمانی که شک میاد تو زندگی زندگی له میشه زندگی نابود میشه

ساعت 6 هم آمدم خونه دیدم خوابه

سلام

سلام

دوش گرفتم ولو شودم رو مبل ساعت 8 سیب زمینی و تخم مرغ پخته درست کرد خانمی

ممنون

خواهش میکنم

اللهی شکر دستت درد نکنه

نوش جان

چایی میخوری

نه

اینا هم مکالمه های ما بود د انتها

دلم برای اولین بار تو زندگی با سارا شکست چون بدون خوندن دفاعیه حکم داد و بهم شک کرد.

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:43

صفحه بندی