تو حمام گفتم سارا جان چه خبر ؛؟ زیر لبی چیزی گفت که متوجه نشدم . گفتم عزیزم بلندتر بگو نشنیدم. داد زد سرم و گفت صدای آب میاد و نمیتونم بلندتر صحبت کنم؟
سکوت بعد از چند دقیقه شکست، بابام برات فسنجون داده میخوری گرم کنم. نه. سکوت دوباره، من تو حمام سارا هم دراز کشیده رو تخت و مبایل بازی میکنه.
از حمام آمد و خودم رو خوشک کردم مثل همیشه گوشپاک کن برداشتم و بعد از خشک گردن گوشم تو سطل انداختم و شلوار رو پوشیدم و آمدم که پیباهن بپوشم که سارا با لحنی آرام و از سر تکلیف گفت آفیت باشه بعد چند دقیقه که من از حمام آمد6 بودم .
خیلی بهم بر خورده بود من از صبح تا حالا سگدو زدم و خسته آمدم خونه دوست داشتم با درنظر گرفتن استراحتی که سارا کرده الان تنها با انرژی جوابم رو بده؛ ولی نه این اتفاق نیوفتاد.
آمدم بیام بیرون از اتاق که شنیدم گفت پیدر. منم که خیلی ناراحت شده بودم گفتم فعلا نه میخوام برم بیرون رو مبلا.
یه قهوه ریختم و آمدم نشستم کمی کانال های تیلویزیون رو بالا پایین کردم و بعد حدود 20 دقیقه پیش خودم گفتم ول کن بابا زندگی ارزش این حرفا رو نداره بریم بیرون یه دوری بزنیم.
رفتم تو اتاق و دیدم سارا سر کمدشه گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم که سارا با سردی چند برابر بدتر از دقایق پیش گفت من که دارم میرم میای آماده شو. دیگه خیلی بهم بر خورد و گفتم نه برو خوش باش؛ بعد از این که آماده شود آمد تو حال و گفت پاشو بریم گفتم نمیخوام بیام عزیزم تو برو. چند باری گفت و من هم چند باری با آرامش بهش حالی کردم که رفتارت مناسب میست و الان ناراحتم از دستت برو دورت رو بزن و من هم استراحت کنم که دیدم حالیش نمیشه با داد گفتم "سارا جان خودت برو انقدر هم رو اعصاب من نرو لطفا" بعد از چند لحظه سکوت درب خونه رو مهکم زد بهم و درب آسانسور رو هم همینطور و رفت.
بعد حدود یک ساعت باز سعی کردم آرامش خودم رو پیدا کنم و با بهانه اینکه مهم میست و زندگی دیگه سختش نکن بلند شدم زنگ زدم بهش و گفتم سلام با علیک سردی مواجه شدم باز بروی خودم نیاوردم و گفتم من میخوام برم قهوه خانه میای بریم با لحنی سرد تر جواب داد 15 دقیقه دیگه میام.
15 دقیقه بعد آماده شدم و رفتم پایین دیدم نیومده و بهش زنگ زدم گفتم پس کجایی؟
گفت تو ترافیک بودم اینور جزیره از اونورش دارم میام دیدم بهانه الکی چون تو این چند ساله اصلا ترافیکی وجود نداره جزیره بعد تازه هرجای جزیره باشی خیلی زود میتونی به خونه برسی این بهانه ها چیه این تفکراتی بود که تو سرم دوره کردم و با ناراحتی و لحنی آروم گفتم نمیخوهد بیای من با تاکسی میرم و تافن رو قطع کردم.
بعد گرفتن تاکسی و راه افتادن حدود 5 مین بعد بهم زنگ زد و گفت من رسیوم کجایی گفتم من تو تاکسیم تو نیومدی و. که حرفم رو قطع کرد و گفت زر نزن بابا و تلفن رو قطع کرد.
من هیچی نگفتم و سکوت کردم و بعد رسیدن به قهوه خانه دیدم بهم پیام داده خیلی بیشعوری.
دوباره بی احترامی از سر نمیدونم چی؟
تو قهوه خونه بودم که دیدم دوباره بهم اس ام اس داد و گفت خیلی بیشعوری و امشب نیا خونه چون حسابی دعوامون میشه و فردا من ساکم رو میبندم و میرم خونه مامانینا.
نمیدونم چه کاری کردم که مستحق این همه فحش و ناسزا هستم.
کارای خونه رو من انجام میدم، کار بیرون با منه، پرستاری و بدو بدو و آخرشم این همه فحش و ناسزا.
هیچی جواب ندادم و کلامی حرف نزدم تنها سکوت کردم و شب بعد حدود 1 ساعت آمدم خونه و درب رو قفل کرده بود با چند دقیقه ایستادن پشت در قفل درب رو باز کرد ولی بازش نکرد که خودم کاید انداختم و درب رو باز کردم و سکوت.
رفتم دوشی گرفتم چون پیاده روی کرده بودم خیس آب بودم و بعدش رفتم تو حال نشستم و حدود یک ساعت بعد رفتم که بخوابم دیدم چراغ روشنه و هندس فیری تو گوشش و داره آهنگ با صدای بلند گوش میده که میدونه با وجود این وضعیت من خوابم نمیبره هیچی نگفتم و تنها چراغ رو خواموش کردم و خوابیدم که یکدفعه گفت من اینجا آدمم میخوام چراغ روشن باشه باز هیچی نگفتم و چراغ رو روشن کردم و خوابیدم.
تو دل شب دیدم داره خواب میبینه و نمیتونه خوب بخوابه رفتم بغلش کردم و بدون هیچ حرفی خوابیدیم.
صبح باز گفتم مهم نیست شکیب تو مردی و باید مرام داشته باشی توحین و بی ادبیش رو بزار رو خامیش تو ذهنم درگیر این حرفا بودم که دیدم از بغلم بلند شود و بدون اینکه بگه سلام و صبح بخیر " چون زنگ گوشیم خورده بود و من خواموش کرده بودم و میدونست دیگه بیدارم" رفت دستشویی بازم خودم رو توجیح کردم که چیزی نیست و از دستشویی که آمد گفتم سلام دختر نلزم که گفت حوصله ندارم. بعد رفتم بغلش کردم و گفتم سارا جان عزیزم. دیدم هیچی نگفت و منم گفتم واقعا ممنونم و آمدم آماده شدم و رفتم سر کار.
تنها مانده ام در جواب یک پرسش چرا؟ تمام اینها واقعا چرا؟
برچسب:
نویسنده: سارا اکبریپور