اینصحبتهای سارا بود که با جیق و داد پشت تلفن بهم گفت.
اولین حسم شادی ولی بعدش سنگینی زیادی رو رو دوشم احساس کردم و کلی فکر ریخت تو سرم و انقدر فکرا زیاد و هم زمان بود که مجبور شدم 4 تا نوافن باهم بخورم ولی بعدش که کم کم سوالات ذهنم به جواب رسید و خودم رو پیدا کردم داش آروم آروم لبخند به دلم مینشست و شاد و شادتر میشدم که داریم بچه دار میشیم کلی حال کردیم و شبش با سارا کلی حرف زدیم تنها چند روز از این خوشی سر مست نشده بودیم که یه شب سارا خونریزی کرد و رفتیم دکتر و فهمیدیم بچه...
فردا صبحش رفتیم سونو گرافی دیدین بله اصلا انگار نه انگار و بچه ای که فکر میکردیم الان 5 هفته اصلا دیگه نیست.
بعدش که برگشتیم خونه سارا رو گذاشتم و رفتم خرید کن که دلم شور افتاد برگشتم خونه دیدم سارا داره تمام لباسای رنگیش رو پاره میکنه منم همراهیش کردم و بعدش بردم رو تخت خوابوندمش و سارا رفت تو خودش.
سارا 2 هفته فقط بهوش میومد و میگفت بچم رو که هر روز و هر لحظه باهاش حرف میزدم ازم گرفتی، بچم و میخوا و از این صحبتها و بعد دوباره از حال میرفت و کار من شده بود فقط دیدن آب شدن عزیزترین کسم، حتی حمام و دستشویشم من میبوزدم و چون غذا نمیخورد و فقط سرم میگرفت خیلی ضعیف شده بود امیدوارم این روزا زود تموم بشه
برچسب:
نویسنده: سارا اکبریپور