چون انقدر درگیر روزگار و مشکلات زندگی شده بودم که نمیتوانستم زمانی برای چند پارگراف خرج کنم.
مشکلات این ماه ها اعم از مالی و کاری یک طرف بی معرفتی سارا در برخورد با من طرف دیگر.
سارا تنها به دانشگاه فکر میکند، نه غذایی درست میکند و نه نظافتی و نه هم صحبت میشود.
هر بار که از خستگیهایم میگویم میبینم شبش خواب میبیند و نمیتواند بخوابد و مریضیش اوج گرفته و دچار سردرد می شود و بهمین خاطر سعی میکنم زیاد از مشکلات نگویم و آن چنان زندگی کنم که او میخواهد.
چند وقت پیش ورد زبانش خرید ماشین بود و من هم بشدت زیر فشار مالی، ولی گفت که بیا طلاهایم را میفروشم وبریم ماشین بخریم زیاد خلت کلام نکنم ماشین را خریدیم و من 9 ملیون به پول 10 ملیون فروش طلاهای سارا اضافه کردم که بلاخره به آرزویش برسد ولی ای کاش و ای کاش برای یک ماه از سختی روزگار سخن نمیگفت و به زندگی میرسید تا من هم کمی شاد شوم.
پولی که برای خرید ماشین دادم از روز تنخواه بود و الان هر روز با طلبکارانی که پولشان را میخواهند درگیرم و نمیتوانم به کسی چیزی بگم نه به همکارام چون پول تنخواه بوده و نه به تنها کسی که در زندگی شریکم هست یعنی سارا چون میریزه بهم و شب خواب و استرس و سردد........
الانی که دارم این نوشته ها مینویسم 23 و نیم ملیون تومان بدهی و قرض و وام معوقع دارم که اینها یک طرف محیط کار بشدت بد شده و کلی مشکلات کاری داریم هم یک طرف و حقوق ندادن هم جمع ببندید با قبلیها و حالا شب میری خونه و باید بگی و بخندی و شادی کنی که همسرت بهم نریزه از همه بدتر و فشارش سنگینتر.
آهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خدااااااااااااااااااااااااااااااااا مگه یک جوان 33 ساله چقدر فشار رو میتونه تحمل کنه.
این روزا روزانه دارم 3 الی 4 قرص مگافن که برای سردرده میخورم تا کمی سردردم خوب شود ولی نه نمیشه.
از طرف دیگه مشکلات خانوادگی که با مادر و اعضای خانواده خود و سارا داریم هم بماند.
بعضی روزا انقدر تحت فشارم که دلم میخواد بزنم به دریا و کوه و دشت و بیابان.
چند روز پیش داشتم به تمام این مشکلات فکر میکردم که دیدم گوشم خیس شد دست کشیدم دیدم داره خون میاد انقدر شدید بود که مجبور شدم برم خونه لباسم رو عوض کنم(سارا شب نفهمید لباسم عوض شده) و شب هم که با سارا از حمام آمدیم بیرون دراز شدیم رو تخت بعد چند دقیقه بلند شدم که برم بیرون سارا گفت شکیب این چیه .
نگو متکام خونی شده بود و منم برای این که ناراحت نشه گفتم سرم خورده به لیفتراک گوشم زخم شده.
این روزا از بس تنهام و نمیتونم با کسی راجب مشکلاتم صحبت کنم وقتی تو ماشین تنهام و کسی نیست خودم با خودم حرف میزنم تا کمی آروم بشم.
خدایا نمیدونم چطوری ولی یه جوری مشکلات رو حلش کن، خیلی سختمه خیلی
برچسب:
نویسنده: سارا اکبریپور