رسوندمش خونه و رفتم کارگاه و شب آمدم خوابیدم د سارا هم آمد تو جیگرم و تموم شد.
فرداش که پنج شنبه بود و پیش خودم گفتم امروز دور هم بعد از 13 روز کلی حال میکنیم دیدم سارا با دوستش میخواد درس کار کنه منم گفتم اشکال نداره حالا 13 روز بشه 14 روز بزار این دختر هم تو امتحاناش سربلند بشه خلاصه پنجشنبه رو دیگه نهار درست کردم و خرید کردم و شام و خلاصه تا ساعت 10 10 نیم شب درگیر بودم با آشپزخانه و سارا هم به درس دادن، شب آمدیم یه سری بریمبیرون تابی خوردیم و تو راه برگشت پلیس بدون دلیل جریممون کرد سارا هم خیلی داشت حرس میخورد وبی من گفتم سارا جان بیخیال باباشبمون رو خراب نکن بیا بیرون دختر.
آمدیم خونه و رفتیم که بخوابیم دیدم سارا باز به جای این که حالا بعد از 14 روز بیاد بخوابیم دیدم داره با گوشیش ور میره منم خیلی ناراحت شدم و گفتم شب بخیر ولی انقدر تو گوشیش فرو رفته بود که جواب من رو هم نداد و بعد از چند دقیقه که متوجه ناراحتی من شد آمد تو بغلم و مثلا همه چیز خوبه و خوابیدیم ولی من خیلی ناراحت بودم
و حالا روز جمعه صبح بلند شدیم و سارا خیلی سر سنگین با من به جای این که بعد از این همه روز که امتحان داشت و حتی حوصله خودش هم نداشت امروز رو با شور و اشتیاق بلند بشه و بیاد صبحانه رو ردیف کنه و با هم بخوریم باز من بلند شدم و بادوماشو آماده کردم و بعد هم گفتم سارا جان صبحانه نمیخوریم گفت فقط شیر داریم تو رژیممون گفتم فقط شیر؟ گفت با نون پنیر نمیخوری که الان برات شیر میارم منم گفتم نه نمیخورم شیر و بیار.
بعد از خوردن صبحانه پر از مهر!! گفتم نهار چی داریم گفت فسنجون فقط عزیزم چون کمه تو زودپز نزار
منم با تعجب گفتم من درست کنم؟ بعد از این همه مدت گفت خوب اشکال نداره من درست میکنم بهانش هم این بود که من تا الان فسنجون درست نکردم.
خلاصه نهری با منت و زوری به ما داد و بعد از نهار آمد ظرفا رو بشوره گوشی من زنگ خورد بعد از 2 تا زنگ رفت سراغش و گفتم کیه گفت فلانی گفتم خوب بیارش دیگه چرا نگا میکنی چون من رو مبل ولو شده بودم با منت و تشر آورد گفت مگه من نوکرتم
خیلی بهم بر خورد تو این چند وقته همه کاری برای راحتی سارا کرده بودم و ولی اون برای یه گوشی آوردن سرم منت میزاره.
بعد از اونم وقتی گلایه کردم که بدتر شد رفت دوش گرفت و ول کرد رفت بیرون بعد از چند ساعت حدود ساعت 9 آمد تونه
بعدم نه یه شامی درست کرد نه هیچی....
دلم خوش بود بعد از 14 روز که همه تلاشم رو کردم تا سارا تو آرامش امتحاناشو بده اامروز دور هم و بدون استرس یه پیاله چای میخوریم ولی اون حاضر نشد هیچ کلی هم سر مثال کوچیک به من بی احترامی کرد و بعد زد بیرون و با دوستاش خوش گزروند.
آخر شب هم باز آمد و بهم فحش داد و مثلا گرفت خوابید و خیلی خودم رو گرفتم که جوابش رو ندم.
همش من باید حواسم باشه تو خونه چی هست و چی نیست تو این چند ماهی که داریم رژیم میگیریم هر زمان به امید سارا بودم صبحانه که نخوردیم چون اونی که باید میخوردیم نبوده خونه و شام ها هم چون خانم حوصله نداشته یه چیز دیگه خوردیم، انگار که نه انگار اون زن این خونس و باید کمی هم به این مثایل فکر کنه نه تمام وقتش فقط و فقط 1 ساعت تو روز برای خونه وقت بزاره و مابقی رو به درساش و... برسه ولی اصلا حاضر نیست و حتی جدیدا برای دوستای دانشگاهیش هم مشاوره روانپزشکی میزاره و بعد از این که بلاک میکنه نگرانه این که پسره میفهمه بلاکش کرده یا نه....
برچسب: گلایه محسن ابراهیم زاده,گلایه از روزگار,گلایه,گلایه از دوست,گلایه از خدا,گلایه از زندگی,گلایه های عاشقانه,گلایه داریوش,گلایه چت,گلایه های دلم,
نویسنده: سارا اکبریپور