قبل شام من و داش علی یه دست تخته بازی کردیم که خیلی حال داد و داشتیم کوری خونی شدید میکردیم طوری شده بود که همه جمع شده بودن و منتظر بودن ببینن چی میشه که در آخر علی 4 به 3 من رو برد.
دیگه بسات شام رو پهن کردیم و شام خوردیم و بعد بابا اکبر آمد و ایشون هم شام خورد و بعد جمع آوری سفره و شستن ظرفای شام امیر علی گیتار من رو آورد و گفت عمو گیتار بزن و منم شروع کردم و چند تا آهنگ زدیم و رقصیدیم و داش علی هم شروع کرد به رقصیدن خیلی باحال بود بعد داش علی شروع کرد به خاظره تعریف کردن و همه ما داشتیم از خنده رو زمین قلط میزدیم که یدفعه وسط تعریفش گفت من آب بخورم و رفت دم سینک آب رو خورد و گفت نمیدونم چرا قفسه سینم درد میکنه.
این رو که گفت داد زد شکیب من رو ببر بیمارستان و منم دویدم با مامان ملی بردیمش تو ماشین من داشتم با 140 50 تا میرفتم و علی هم داد میزد درد دارم و مامان ملی رو صذا میکرد.
از اون طرف سارا و فرح رفتن تا دفترچه بیمش رو بیارن.
خلاصش کنم داش علی یه سکته خیلی شدید کرده بود و الانی که دارم این متن رو مینویسم هر ثانیه ثانیش یه عمر میگذره (امیدوارم زودتر خوب بشه)
دکترا گفتن اگه چند دقیقه دیرتر رسیده بود الان دور از جونش مرده بود .
اینجا هم کار زیادی نمیتونن براش بکنن و ما منتظریم که فقط حالش کمی بهتر بشه تا بهش اجازه پرواز بدن و بتونه بره کرمتنشاه برای درمان.
یه حرف خیلی داره بهم فشار میاره، دیروز که برای 1 دقیقه رفتم تو سی سی یو تا ببینمش بهم گفت شکیب بچه هام رو به تو میسپرم مراقبشون باش من از اینجا زنده در نمیام.
دارم دیونه میشم. امیدوارم زودتر خوب بشه
برچسب:
نویسنده: سارا اکبریپور